شاهدخت سرزمین ابدیت

و خدایی که در این نزدیکی است

پای آن کاج بلند

لای این شب بوها

روی قانون گیاه

روی اگاهی اب...

انشا: ماه رمضان امسال را چطور به سر بردید؟

به نام خدا

.

.

.

.

.

.

.

بی او...

.

.

.

.

.

.

.

پایان.

 

 

نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

هوا گرم است...اما هنوزم نیمه شب ها شیشه ها سردند و می گریند

یا شاید...

از حرارت نگاه عاشقانه ی تو بیمار شدند

کاین چنین غرق تب و اندوهند

و بدن هاشان سرد ســـــرد

خیس از شبنم عشقی دیرین

اینچنین می گرید

بگذار برخیزم...

نیمه شب باز به بی خوابی من می خندد

پی چشمان تو در پنجره ها می گردم

صورتم را به همان شیشه ی تر می بندم

گوش بر زمزمه ی پنجره ها می بخشم

یک نفر از پس ان...

زیر شمشاد ته کوچه ی ما

زیر لب گفت:

خـــــــــــدا....

لبخند


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

به تماشا سوگند

و به اغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرف هایم مثل یک تکه چمن پیدا بود

من به انان گفتم

افتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به انان گفتم

سنگ ارایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

....

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم:

چشم دل باز کنید،ایتی بهتر از این می خواهید؟

....

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش اوردند

باد را نازل کردیم 

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر اینه ها اشفتیم.

ــــــــــــــــــــــــــ

-:در کل این نسل بی دین و ایمونن.افت اسلام و مسلمونن

---:اره . مثل همون قوم فسادگر یاجوج و ماجوجند(منظورش همون دانشجوهای دستاویز بیگانه است)

-:دلم می خواست یه مسلسل بگیرم دستم و حساب همشون رو برسم

---:نه اینجوری نمیشه.باید ذهنشون رو سرگرم چیزای دیگه ای کنیم که فرصت فکر کردن نداشته باشن.

-:اره باید از دانشگاه ها شروع کنیم...

ــــــــــــــــــــــــــ

می گن اگه می خوای فرهنگ یه جامعه رو بسنجی به زنهای اون جامعه نگاه کن...سطح تحصیل و شرکت در فعالیت های اجتماعیشون رو ببین.طرز فکراشون رو مطالعه کن...باهاشون بحث سیاسی کن.

هر چی می شه... اقاجان کلید می کنن رو محدودتر کردن زن ها و دخترها

می گیم:تیکه می شنویم       می گن:با چادر برید بیرون

می گیم:چادریامون هم می شنون       می گن:اصلا مگه زن میره بیرون

می گیم:مردا بی حیا و حریص شدن     می گن:شما عفاف پیشه کنید

می گیم:بابا جان طرف با زنش داره راه میره تیکه میندازه ، دست میزنه به دختر مردم

می گن:پس باید یه کار کنیم زنا اصلا تنها نتونن بیان بیرون

می گیم:تو دانشگاه حراستیه خودش مشکل حراستی و انضباطی داره

می گن:نباید میذاشتیم دخترا برن دانشگاه

می گیم:منطقی باشید تو رو خدا !!!

می گن:خوب تفکیک جنسیتی راه خوبیه برای حل این مشکل

می گیم:تجاوز زیاد شده     می گن:این مشکل زنهاست...

می گیم:یعنی چی؟یه بارکی بگید همه گناها از طرف ماست دیگه!مردها هم پسر پیغمبرن.یا شایدم بالاتر...خود پیغمبرن.یعنی مردا موجوداتی بی اراده اند(این کم توهینی به مردها و انسانیت نیستا!!!!)

می گن:همینی که هست.

می گیم:می خوایم فعالیت اجتماعی سالم داشته باشیم.بتونیم راحت ورزش کنیم ...راحت...

می گن:راستی...پیست اسکی واسه خانما ممنوع...فقط با پدر یا شوهر

می گیم:اونی که پدر نداره ،برادر نداره،هنوز شوهر هم نکرده چی؟

می گن:همینی که هست.

می گیم:دیکتاتوریه دیگه؟!

می گن:خفـــــــــــــــه...

می گیم:مملکت اسلامی انقدر بی در و پیکر شده که ۱۰ تا مرد می ریزن  تو استخر زنانه به پیر و جوون و بچه و نوجوون تجاوز می کنن دیگه؟؟؟؟

می گن:خفـــــــــــــــه...به شماها ربطی نداره

ببخشید پس به کی ربط داره؟؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

از ماست که بر ماست...واقعا در و گوهر فرماییده

راجع به مصرف لوازم ارایش در ایران:در حال حاضر جمعیتی به قرار ۱۴ میلیون نفر از زنان ایرانی ۲۹٪ و به عبارتی دو و یک میلیارد دلار از بازار هفت و دو میلیارد دلاری مصرف لوازم ارایش خاورمیانه را به خود اختصاص داده اند...(باور نمی کنید خودتون هم سرچ کنید...بین این همه کشور تو خاورمیانه یک سوم ماله ماست.)

چرا تو بلاد کفر اینجوری نیست؟؟؟؟؟!!!!!!

چرا تو کشور ما همه چی بدون فرهنگ سازی وارد می شه؟؟؟؟؟؟!!!!!!

اصلا چرا بیرویه وارد می شه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

نگید بی ربط نگو....به خدا ربط داره....یه دو دو تا چارتا کنید

چه بلایی داره سرمون میاد...خـــــــــــــــــدایا

من یه زنم ، می خوام ازاد باشــــــــــــــــــــــم


نوشته شده در ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

بعد از یه غیبت طولانی....

سلام

یه ذره ...(سه نقطه):

1-موهامو کوتاه کردمکلافه

جوری که همه دلشون می خواست خفم کنن

چقد سرش فحش شنیدماسترس

وقتی اومدم بابام هاج و واج نگام می کرد

تازه می خواستم کوتاه ترم بکنم 

همه سرم غر زدن دیگه از صرافتش افتادم

از خرابکاری های دیگه بگذریمآخ

2-تقریبا یک ماهه که چیزی ننوشتم و کلی دلم لک زده

کتابام رو دو تا یکی می خونم  خودم هم نمی دونم چجوری با چیدمان ذهنیم کنار میام

اگه هنگ نکنم خوبهیول

3-دارم وارد یه دالان می شم

یه دالان مارپیچ

از اینکه ادرس وبلاگم رو به خیلی از دوستان و اشناهام دادم ناراحتم

خیلی از چرت و پرتای ته دلم رو مخفی می کنم

با اینکه محافظه کار نیستم و می گم هر چی باداباد ولی نمی تونم خیلی صریح اینجا بنویسم

تازه اینا همه سانسور شدست ببین دیگه بدون سانسورش چی می شه

شاید بذارمش کنار یا شایدم یه کارایی کنم که بعضیا ناراحت شن

اینجا رو دوست دارم

و دوستام رو

اگه ادرسه وبلاگ رو عوض کردم دلیل نمی شه که بهتون سر نزنم و باهاتون ارتباط نداشته باشم.

از کارم ناراحت نشین.قلب

4-نقاشیه نصفه نیمم رو گذاشتم جلومو و هر روز بهش نگاه می کنم

شاید یادم اومد

شاید قلم تو دستم رقصید و دوباره رفتم سر وقتش

گذاشته بودمش توی کمد   جایی که اصلا به چشمم نمی خورد.

5-با وجود هزاران دوست و اشنا کنارم هنوز دنبال دوستای جدیدم

راستی    چرا من با همه صمیمی ام و در عین حال با هیچ کس صمیمی نیستم؟

این روزا پکولا و تن تن صمیمی ترین دوستای مننبغل

وقتی بهشون غذا میدم احساس می کنم یه رابطه ی متقابل بینمون هست

من به اونا غذا می دم و جاشون رو تمیز می کنم

و اونا به من حس اینکه مهمم و می تونم مفید باشم و به دیگران کمک کنم   حتی در همین حد

6-از حسای خوبی که تازگیا بهم دست داده اینه که هر روز صبح که بلند می شم حس می کنم دارم می شم مثه گرگور زامزا    دارم مسخ می شمنیشخند

صبحا که بلند می شم تمام استخوانای بدنم درد می کنه (می دونم که به خاطر فعالیت زیاده)ولی میذارم به این برداشت که امروز صبح دیگه مسخ شدم

البته فکر کنم یه فرقی که با گرگور دارم اینه که  از غصه دق نمی کنم بلکه همه رو می کنم شکل خودم... 7-خواب تمام داستانا و کتابایی رو که خوندم می بینم   واسه همین می خوام برای چندمین بار برم سروقتشونچشمک

مامانم رو زور می کنم بعضی از کتابای خوبم رو بخونه

بهش می گم به جای این بازی سیاست که اساس زندگی مارو چسبیده بیا برای ارامش داشتن مائده های زمینی یا روزی دیگر رو بخون     خودت غرق کن تو دنیای جملات و کلمات

امیدوارم (اهمیت)در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به ان می نگری.

برای نوشتن کمکم کنیدبامن حرف نزن

نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |